زنده بودن و پویا بودن در تضاد مطلق با جمود و تغییرناپذیر بودن است، از همین روست که در افسانهها و باورها و در ژرفای ترسهای نهادینه شده در ذهنهای ما، چیزی هولناکتر از مردن هم وجود دارد!
بله! بیشتر جوامع و مذهبها به واسطه اعتقاد به روح، زندگی در جهان دیگر یا تناسخ، نیستی مرگ را کمرنگ میکنند و حتی مادیگراها هم کمابیش با چیزهای عرفانی، سعی میکنند با واقعیت مرگ کنار بیایند.
چیز وحشتناکتر از «مرگ» چیست؟ «سنگ شدن»!
وقتی موجود زندهای به سنگ تبدیل شود، منجمد میشود، گویا او برای قرنها و هزاران سال مجبور است، به خاطر کینه دشمنان و یا عذاب گناهانش، در یک حالت بلاتکلیفی به سر ببرد، سنگ شدن گویا امکان پرواز روح را از یک نفر سلب میکند.
درست به همین خاطر است که در باورها و افسانههای بشر، روایتهای بسیار متعددی در مورد «سنگ شدن» وجود دارند، داستانها و روایتهایی که از هزاران سال پیش تا ادبیات مدرن ادامه داشتهاند.
افسانه مدوزا
در اساطیر یونان، گورگونها Gorgon هیولاهایی مؤنث، با بدنی پوشیده از فلسهایی نفوذ ناپذیر، موهایی از مارهای زنده، دندانهایی تیز و چهرهای چنان زشت بودهاند که هر کس به آنها نگاه میکرد به سنگ تبدیل میشد. آنها سه تن بودند: Euryale و Sthenno که جاودان بودند و سومی که مدوزا نام داشت فانی بود. آنها دختران فورسیس و ستو هستند. یونانیان از تصویر سر این هیولا برای آراستن سپرهای خود استفاده میکردند تا دشمنان خود را وحشت زده کرده و خود را از قدرتهای شیطانی محافظت کنند.
این موزاییکی است که در آن اسکندر به تصویر کشیده شده است. به یاد میآورم که در کتابهای درسی تاریخ ایران در دوره راهنمایی هم این تصویر مدتها چاپ میشد، در آن ایام کسی به ما پاسخ نمیداد که تصویر زن روی زره اسکندر، متعلق به چه کسی است و ما پیش خودمان تصور میکردیم که او تصویر معشوقه خود را روی زره درج کرده است! اما عکس روی زره، عکس یک گورگون است. این موزاییک در موزه ملی باستانشنانسی ناپل قرار دارد.
![Larger İmage İmage]()
در میان این خواهران هراسانگیز، بیشک مدوزا از همه مشهورتر است، طوری که ما نشان او را در فیلمها و گیمها هم میتوانیم پیدا کنیم. اگر فیلم Clash of the Titans را دیده باشید، حتما مدوزا را هم دیدهاید.
![Larger İmage İmage]()
داستان مدوزا و آتنا :
مدوزا زن خیلی زیبایی بود که در آتن زندگی میکرد. او به زیبایی خودش خیلی افتخار میکرد، به طوری که تنها چیزی که درموردش حرف میزد، خودش بود. یک روز مدوزا همراه با چند نفر دیگه به معبد پارتنون رفت، وقتی که آنها وارد معبد شدند، همه از زیبایی معبد حیرتزده شدند، البته، همه، به جز مدوزا. مدوزا فکر میکرد که خودش میتواند مجسمههایی بهتری نسبت به مجسمههای داخل معبد بسازد، او وقتی کارهای هنری آتنا رو دید ، با خودش گفت کارهای خودش خیلی بهتر از آنهاست.
در آخر وقتی مجسمه خود آتنا رو دید، با خوشحالی به همه گفت که خودش خیلی زیباتر از آتناست، پس حتما یک روز برای اون هم یک معبد میسازند.
وقتی مدوزا این حرف رو زد، کاهنی که صدای مدوزا رو شنید، از جا پرید و همه افراد داخل معبد که این حرف را شنیده بودند از معبد خارج شدند، همه به جز مدوزا که آنقدر مشغول تحسین تصویر خودش در یک در برنزی بود که متوجه این اتفاقات نشد .
ناگهان، انعکاس تصویری که مدوزا از خودش روی در میدید ، تبدیل به تصویر آتنا شد. آتنا با عصبانیت به مدوزا گفت : «ای نادان! فکر میکنی که از من زیباتری؟ من شک دارم! و حتی اگه درست هم بود، زندگی بیشتر از فقط زیبا بودن است، در حالی که تو تنها کاری که میکنی اینه که به تمجید خودت بپردازی! زیبایی در فانیها خیلی سریع از بین میرود. زیبایی، بیماریها رو خوب نمیکند، یا گرسنهها رو سیر! و حالا با قدرت من، زیبایی تو به طور کامل از بین میرود. سرنوشت تو به دیگران یاد میدهد که غرورشان را کنترل کنند.»
بعد از آن، مدوزا تبدیل به یک هیولای زشت شد و موهایش به مانند مار شدند. چهرهاش آنقدر زشت شده که هر آدمی که به او نگاه میکرد، تبدیل به مجسمه سنگی میشد.
مدوزا آن طور که در نسخه ۱۹۸۱ فیلم Clash of the Titans ساخته شده بود:
![Larger İmage İmage]()
یونانیان یک افسانه زیبای دیگر هم دارند به نام افسانه «افسانه پرسئوس و آندرومدا»، که مرگ مدوزا در آن روایت شده است:
روزی آکریس ( پادشاه مستبد آتن ) در خواب دید که از تنها دخترش دانائه پسری به دنیا آمده و او را خواهد کشت . آکریسیوس که از این خواب سخت هراسان شده بود تصمیم گرفت به دخترش اجازه ازدواج ندهد و او را در سیاهچاله قصر زندانی کند.
دانائه روزها و شبهای بسیاری در تاریکی به سر برد تا اینکه یک شب خدای زئوس او را دید و به شکل باران طلا از آسمان نزد او فرود آمد. زئوس در قبال آزادی دانائه از او قول ازدواج گرفت پس دانائه به ناچار قبول کرد پس از گذشت چند ماه از ازدواج آنها پسری به نام پرسئوس به دنیا آمد. آکریسیوس که از راز حامله شدن دخترش آگاه شده بود تصمیم گرفت دختر و نوهاش را بکشد اما کاهنان از ترس کیفر خدایان او را از این کار بر حذر داشتند، پس آکریسیوس تصمیم گرفت آن دو را داخل صندوقچه ای بگذارند و در دریا رها سازند.
زئوس در آن زمان به دنبال معشوقه دیگری رفته بود و به همین دلیل نتوانست به همسر و پسرش کمک کند. صندوقچه مدتها روی آب بود تا اینکه در جزیرهای دورافتاده به ساحل نشست، حاکم جزیره با گشودن درب صندوقچه وقتی چشش به دانائه افتاد سخت عاشقش شد و تصمیم گرفت با زن جوان ازدواج کند، اما چون پسرک را مزاحم خود می دید از او خواست تا به عنوان هدیه جشن عروسی سر حیوانی به نام مدوزا را برای او بیاورد.
پرسئوس که مدوزای شیطان را نمی شناخت فورا قبول کرد و راهی سفر شد او ابتدا به معبد آپولو رفت تا از هاتف معبد درباره مدوزا سؤالهایی بپرسد. هاتف به او گفت که مدوزا حیوان بسیار خطرناکی است، شیطانی هراسانگیز با موهایی به شکل مار که هرکس به صورت او نگاه کند بیدرنگ به سنگ تبدیل میشود، پرسئوس که بسیار ترسیده بود تصمیم گرفت به جزیره باز گردد اما در این هنگام الهه آتنا و خدای هرمس بر او ظاهر شدند و راه غلبه کردن بر شیان را به او آموختند.
پس پرسئوس به سرزمین تاریکیها رفت و هنگامی که به غار مدزوای شیطان رسید با آینهای که الهه آتنا به او داده بود به مدوزا نگاه کرد و وقتی مطمئن شد حیوان به خواب رفته است با یک ضربه شمشیر سرش را از تنش جدا کرد، سپس بیآنکه به صورت شیطان نگاه کند، آن را در داخل کیسهای قرار داد و به سرعت با کفش های بالداری که خدای هرمس به او داده بود به آسمان رفت …….(ادامه افسانه را در اینجا بخوانید)
بله! بیشتر جوامع و مذهبها به واسطه اعتقاد به روح، زندگی در جهان دیگر یا تناسخ، نیستی مرگ را کمرنگ میکنند و حتی مادیگراها هم کمابیش با چیزهای عرفانی، سعی میکنند با واقعیت مرگ کنار بیایند.
چیز وحشتناکتر از «مرگ» چیست؟ «سنگ شدن»!
وقتی موجود زندهای به سنگ تبدیل شود، منجمد میشود، گویا او برای قرنها و هزاران سال مجبور است، به خاطر کینه دشمنان و یا عذاب گناهانش، در یک حالت بلاتکلیفی به سر ببرد، سنگ شدن گویا امکان پرواز روح را از یک نفر سلب میکند.
درست به همین خاطر است که در باورها و افسانههای بشر، روایتهای بسیار متعددی در مورد «سنگ شدن» وجود دارند، داستانها و روایتهایی که از هزاران سال پیش تا ادبیات مدرن ادامه داشتهاند.
افسانه مدوزا
در اساطیر یونان، گورگونها Gorgon هیولاهایی مؤنث، با بدنی پوشیده از فلسهایی نفوذ ناپذیر، موهایی از مارهای زنده، دندانهایی تیز و چهرهای چنان زشت بودهاند که هر کس به آنها نگاه میکرد به سنگ تبدیل میشد. آنها سه تن بودند: Euryale و Sthenno که جاودان بودند و سومی که مدوزا نام داشت فانی بود. آنها دختران فورسیس و ستو هستند. یونانیان از تصویر سر این هیولا برای آراستن سپرهای خود استفاده میکردند تا دشمنان خود را وحشت زده کرده و خود را از قدرتهای شیطانی محافظت کنند.
این موزاییکی است که در آن اسکندر به تصویر کشیده شده است. به یاد میآورم که در کتابهای درسی تاریخ ایران در دوره راهنمایی هم این تصویر مدتها چاپ میشد، در آن ایام کسی به ما پاسخ نمیداد که تصویر زن روی زره اسکندر، متعلق به چه کسی است و ما پیش خودمان تصور میکردیم که او تصویر معشوقه خود را روی زره درج کرده است! اما عکس روی زره، عکس یک گورگون است. این موزاییک در موزه ملی باستانشنانسی ناپل قرار دارد.

در میان این خواهران هراسانگیز، بیشک مدوزا از همه مشهورتر است، طوری که ما نشان او را در فیلمها و گیمها هم میتوانیم پیدا کنیم. اگر فیلم Clash of the Titans را دیده باشید، حتما مدوزا را هم دیدهاید.

داستان مدوزا و آتنا :
مدوزا زن خیلی زیبایی بود که در آتن زندگی میکرد. او به زیبایی خودش خیلی افتخار میکرد، به طوری که تنها چیزی که درموردش حرف میزد، خودش بود. یک روز مدوزا همراه با چند نفر دیگه به معبد پارتنون رفت، وقتی که آنها وارد معبد شدند، همه از زیبایی معبد حیرتزده شدند، البته، همه، به جز مدوزا. مدوزا فکر میکرد که خودش میتواند مجسمههایی بهتری نسبت به مجسمههای داخل معبد بسازد، او وقتی کارهای هنری آتنا رو دید ، با خودش گفت کارهای خودش خیلی بهتر از آنهاست.
در آخر وقتی مجسمه خود آتنا رو دید، با خوشحالی به همه گفت که خودش خیلی زیباتر از آتناست، پس حتما یک روز برای اون هم یک معبد میسازند.
وقتی مدوزا این حرف رو زد، کاهنی که صدای مدوزا رو شنید، از جا پرید و همه افراد داخل معبد که این حرف را شنیده بودند از معبد خارج شدند، همه به جز مدوزا که آنقدر مشغول تحسین تصویر خودش در یک در برنزی بود که متوجه این اتفاقات نشد .
ناگهان، انعکاس تصویری که مدوزا از خودش روی در میدید ، تبدیل به تصویر آتنا شد. آتنا با عصبانیت به مدوزا گفت : «ای نادان! فکر میکنی که از من زیباتری؟ من شک دارم! و حتی اگه درست هم بود، زندگی بیشتر از فقط زیبا بودن است، در حالی که تو تنها کاری که میکنی اینه که به تمجید خودت بپردازی! زیبایی در فانیها خیلی سریع از بین میرود. زیبایی، بیماریها رو خوب نمیکند، یا گرسنهها رو سیر! و حالا با قدرت من، زیبایی تو به طور کامل از بین میرود. سرنوشت تو به دیگران یاد میدهد که غرورشان را کنترل کنند.»
بعد از آن، مدوزا تبدیل به یک هیولای زشت شد و موهایش به مانند مار شدند. چهرهاش آنقدر زشت شده که هر آدمی که به او نگاه میکرد، تبدیل به مجسمه سنگی میشد.
مدوزا آن طور که در نسخه ۱۹۸۱ فیلم Clash of the Titans ساخته شده بود:

یونانیان یک افسانه زیبای دیگر هم دارند به نام افسانه «افسانه پرسئوس و آندرومدا»، که مرگ مدوزا در آن روایت شده است:
روزی آکریس ( پادشاه مستبد آتن ) در خواب دید که از تنها دخترش دانائه پسری به دنیا آمده و او را خواهد کشت . آکریسیوس که از این خواب سخت هراسان شده بود تصمیم گرفت به دخترش اجازه ازدواج ندهد و او را در سیاهچاله قصر زندانی کند.
دانائه روزها و شبهای بسیاری در تاریکی به سر برد تا اینکه یک شب خدای زئوس او را دید و به شکل باران طلا از آسمان نزد او فرود آمد. زئوس در قبال آزادی دانائه از او قول ازدواج گرفت پس دانائه به ناچار قبول کرد پس از گذشت چند ماه از ازدواج آنها پسری به نام پرسئوس به دنیا آمد. آکریسیوس که از راز حامله شدن دخترش آگاه شده بود تصمیم گرفت دختر و نوهاش را بکشد اما کاهنان از ترس کیفر خدایان او را از این کار بر حذر داشتند، پس آکریسیوس تصمیم گرفت آن دو را داخل صندوقچه ای بگذارند و در دریا رها سازند.
زئوس در آن زمان به دنبال معشوقه دیگری رفته بود و به همین دلیل نتوانست به همسر و پسرش کمک کند. صندوقچه مدتها روی آب بود تا اینکه در جزیرهای دورافتاده به ساحل نشست، حاکم جزیره با گشودن درب صندوقچه وقتی چشش به دانائه افتاد سخت عاشقش شد و تصمیم گرفت با زن جوان ازدواج کند، اما چون پسرک را مزاحم خود می دید از او خواست تا به عنوان هدیه جشن عروسی سر حیوانی به نام مدوزا را برای او بیاورد.
پرسئوس که مدوزای شیطان را نمی شناخت فورا قبول کرد و راهی سفر شد او ابتدا به معبد آپولو رفت تا از هاتف معبد درباره مدوزا سؤالهایی بپرسد. هاتف به او گفت که مدوزا حیوان بسیار خطرناکی است، شیطانی هراسانگیز با موهایی به شکل مار که هرکس به صورت او نگاه کند بیدرنگ به سنگ تبدیل میشود، پرسئوس که بسیار ترسیده بود تصمیم گرفت به جزیره باز گردد اما در این هنگام الهه آتنا و خدای هرمس بر او ظاهر شدند و راه غلبه کردن بر شیان را به او آموختند.
پس پرسئوس به سرزمین تاریکیها رفت و هنگامی که به غار مدزوای شیطان رسید با آینهای که الهه آتنا به او داده بود به مدوزا نگاه کرد و وقتی مطمئن شد حیوان به خواب رفته است با یک ضربه شمشیر سرش را از تنش جدا کرد، سپس بیآنکه به صورت شیطان نگاه کند، آن را در داخل کیسهای قرار داد و به سرعت با کفش های بالداری که خدای هرمس به او داده بود به آسمان رفت …….(ادامه افسانه را در اینجا بخوانید)







